این سیصدمین پسته و خب باید بگم شد...
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
فرصت نشد بنویسم... نامه ی سال تحویل 1401 رو خوندم... یچیزی ازم گرفتی و یچیزی بهم دادی... کاشکی لااقل خوب باشه... دوست دارم که خوب باشه... این که امسال نامه ننوشتم برای این نبود که دیگه چیزی ازت نمیخوام... اتفاقا چرا... خیلی چیزا هم میخوام... اما ترسیدم بنویسم و بذارمش و دیگه خودم نباشم... اونوقت نفهمم کی میخونتش... میدونی که چقدر حساسم... پس اینجا برات مینویسم:
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
یعنی باور کنم وقتی اونی که میخوام نمیشه یعنی برام بهتره؟
یعنی برای همه اینجوریه؟ مدت ها زمان می بره تا اون اتفاقی که میخوان بیفته؟ به اون چیزی که میخوان میرسن؟
همینقدر سخت میرسن؟
نمیدونم...
داره باورم میشه بدشانسم که همیشه همه چی با اما و اگر پیش میاد برام...
هیج وقت نشده با دل خوش بابت یچیزی خوشحال باشم! حتی اگر شده اونی نشده که من خواستم! چرا واقعا؟
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
میخوام بهم توان بدی... کمکم کنی... بذار بتونم خود و دیگران (!) رو سربلند کنم...
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
کاش زندگی یکم راحت تر بگذره... کاش بتونم یکم پیشرفت کنم توی کارم... کاش یکم درآمدم بیشتر شه... کاش کاش کاش کاش...
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
ازت خواهش می کنم زودتر این کابوس رو تموم کنی...
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
ناامیدم نکن. این تابستون با اختلاف سخت ترین و بدترین تابستون زندگیم بود. خواهش میکنم ازت که حواست بهم باشه. خب؟ بذار لااقل اون 15 روز باقی مونده رو با آرامش بگذرونم. لطفا ... کمکم کن ! لطفا لطفا لطفا ...
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
باورم نمیشه که همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ! دهنم سرویس شد ولی عوضش الان خوبم. خدایا شکرت ! مرسی مرسی مرسی
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
امیدوارم از عهده ی همه ی این هندونه هایی که برداشتم با هم بربیام :)))
برچسب:
نویسنده: حسین صفری
خدایا دمت گرم، خیلی جاها خیلی هوامو داشتی و یادمه ... ولی چرا داری اینجوری میکنی باهامون الان؟ هیچ حواست هست؟ اگر امتحانه بسه دیگه... ما اصن آدمای بد... من به درک اصلا! مادر پدرم گناه دارن...این همه امتحانشون کردی...بس نیس؟
برچسب:
نویسنده: حسین صفری