خرید بک لینک

درباره سایت

177

آخرین مطالب

امکانات وب

این سیصدمین پسته و خب باید بگم شد...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:34

فکر میکنم طولانی ترین مدتیه که ننوشتم اینجا... خب... خیلی درگیر بودم و خیلی زندگی پیچیده و عجیب شده... هم خوشحالم و هم خسته اما بیشتر از هرچیزی الان دچار ترس و استرسم... تا الان فکر میکردم خیلی هم برام مهم نیست اما حالا... نمیدونم... امیدوارم اینم همونی بشه که من میخوام... یجورایی تا حالا همینطور بوده نه؟ کاش الانم اونجوری بشه که منتظرشم... از شکست خوردن متنفرم...دلم نمیخواد شکست بخورم... و دلم میخواد چیزی که درباره ش رویاپردازی کرذم انقدر به حقیقت بپیونده... میشه؟پ.ن: امیدوارم سیصدمین پست این باشه که بیام و بگم شد... همونی که میخواستم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:42

فرصت نشد بنویسم... نامه ی سال تحویل 1401 رو خوندم... یچیزی ازم گرفتی و یچیزی بهم دادی... کاشکی لااقل خوب باشه... دوست دارم که خوب باشه... این که امسال نامه ننوشتم برای این نبود که دیگه چیزی ازت نمیخوام... اتفاقا چرا... خیلی چیزا هم میخوام... اما ترسیدم بنویسم و بذارمش و دیگه خودم نباشم... اونوقت نفهمم کی میخونتش... میدونی که چقدر حساسم... پس اینجا برات مینویسم:

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:26

یعنی باور کنم وقتی اونی که میخوام نمیشه یعنی برام بهتره؟

یعنی برای همه اینجوریه؟ مدت ها زمان می بره تا اون اتفاقی که میخوان بیفته؟ به اون چیزی که میخوان میرسن؟

همینقدر سخت میرسن؟

نمیدونم...

داره باورم میشه بدشانسم که همیشه همه چی با اما و اگر پیش میاد برام...

هیج وقت نشده با دل خوش بابت یچیزی خوشحال باشم! حتی اگر شده اونی نشده که من خواستم! چرا واقعا؟

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:29

خستهم خستهم خستهم ... میخوام جا بزنم... میخوام بخوابم... میخوام بیعرضه و تنبل باشم... نمیخوام قوی باشم، بزرگ باشم... خستهم و دیگه نمیکشم... این حجم از اضطراب داره خفهم میکنه... اگر نشه چی؟ اگر تو گل فرو برم چی؟... میترسم...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:05

میخوام بهم توان بدی... کمکم کنی... بذار بتونم خود و دیگران (!) رو سربلند کنم...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:05

آخ اگه بشه چی میشه... ته ته دلم میدونم نمیشه ها... اما دلم میخواد برخلاف انتظار خودم و همه بشه... چقدر حالم بهتر میشه اگر این اتفاق بیفته... خیلی خیلی بهتر... خیلی وقته دست به دعا نشدم... حالم خوب بوده شاید... درسته دلگیری و دلخوری اومد و رفت ولی حالم خوب بود... حس میکنم اعتماد به نفسم بیشتر شده... میخوام بیشتر هم بشه...کاشکی اوضاع کاری هم بهتر شه... دوست دارم یکم از نظر مالی دستم باز تر بشه و بتونم بیشتر به خودم برسم... ولی آخ که اگر بشه چی میشه! عالی میشه... نصف اضطراب و استرسم می ره... نصفه ی دیگه ش میمونه که نمیخوام حالا حالاها بهش فکر کنم... دست من که نیست... همین که خیالم از اوضاع مالی جمع باشه خوبه... میخوام بازم دست به دعا شم... دست و بالم رو باز کن! حال روح و قلبم رو بهتر کردی... اینجام هوامو داشته باش... یعنی یه معجزه حق من نیست؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:05

میمـ :) 281 بابا جانم...  + میمـ :) ❤ HoMe | EmaiL | ProFiLe  ArcHives تیر ۱۴۰۱ خرداد ۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ فروردین ۱۴۰۱ اسفند ۱۴۰۰ بهمن ۱۴۰۰ دی ۱۴۰۰ آذر ۱۴۰۰ آبان ۱۴۰۰ مهر ۱۴۰۰ مرداد ۱۴۰۰ تیر ۱۴۰۰ خرداد ۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ فروردین ۱۴۰۰ اسفند ۱۳۹۹ بهمن ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۹ آذر ۱۳۹۹ آبان ۱۳۹۹ مهر ۱۳۹۹ شهریور ۱۳۹۹ مرداد ۱۳۹۹ تیر ۱۳۹۹ خرداد ۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ فروردین ۱۳۹۹ اسفند ۱۳۹۸ بهمن ۱۳۹۸ دی ۱۳۹۸ آذر ۱۳۹۸ آبان ۱۳۹۸ مهر ۱۳۹۸ شهریور ۱۳۹۸ مرداد ۱۳۹۸ تیر ۱۳۹۸ آرشيو RSS TEMP:M0ZHGAN Ðe$igNER MOZHGAN ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:51

کاش بهترین اتفاق برام پیش بیاد... کاش بهترین سرنوشت برام رقم بخوره... کاش حتی اگه قراره الان سخت باشه، الان دلم بشکنه... اما برام بهتر باشه همین بشه... من خسته ام و حس میکنم این حقم نیست... حس میکنم لیاقت بیشتر از این رو دارم... کاش این کابوس ها... این حس های بد و این دلشکستگی ها هرچه زودتر تموم شن... هرجوری که هست... چه خوب چه بد... من قوی نیستم... نمیتونم... دارم تموم میشم... کاش برام یه کاری کنی... من بی چشم و رو نیستم... من تغییرات رو می بینم... اما تا کی باید صبر کنم؟ تا کی؟ تا کجا؟ کاش میدونستم... کاش میدونستم خوب میشه و منتظر میموندم اما مطمئن نیستم خوب شه... مطمئن نیستم این سایه از رو زندگیم کم شه...  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:51

کاش زندگی یکم راحت تر بگذره... کاش بتونم یکم پیشرفت کنم توی کارم... کاش یکم درآمدم بیشتر شه... کاش کاش کاش کاش...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:51

ازت خواهش می کنم زودتر این کابوس رو تموم کنی...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 17:32

ناامیدم نکن. این تابستون با اختلاف سخت ترین و بدترین تابستون زندگیم بود. خواهش میکنم ازت که حواست بهم باشه. خب؟ بذار لااقل اون 15 روز باقی مونده رو با آرامش بگذرونم. لطفا ... کمکم کن ! لطفا لطفا لطفا ...

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 8:50

باورم نمیشه که همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ! دهنم سرویس شد ولی عوضش الان خوبم. خدایا شکرت ! مرسی مرسی مرسی

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 8:50

امیدوارم از عهده ی همه ی این هندونه هایی که برداشتم با هم بربیام :)))

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 8:50

خدایا دمت گرم، خیلی جاها خیلی هوامو داشتی و یادمه ... ولی چرا داری اینجوری میکنی باهامون الان؟ هیچ حواست هست؟ اگر امتحانه بسه دیگه... ما اصن آدمای بد... من به درک اصلا! مادر پدرم گناه دارن...این همه امتحانشون کردی...بس نیس؟

برچسب: نویسنده: حسین صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 8:50

صفحه بندی