هربار حرف می زنیم کلی از وضعیتش میناله. این که تنهاست ، که کسی محلش نمی ذاره. نه این که بخواد براش دل سوزی کنم. واقعا تنهاست. دیشب نزدیک 1 ساعت یکسره همین حرفا رو زد. فکر کردم آرزو کرده بودم اینطوری شه :))) با اینکه الان ازش بدم نمیاد ، با این که گوش می دم ، همدردی می کنم و حرفای قشنگ تحویلش میدم ولی دیشب وسطش یه لحظه فکر کردم الان ناراحتم؟ دیدم نه :)) دیدم برام لذت بخشم هست. دیدم بهم حسودیش میشه. زندگیم ، کارم ، رابطم. :)) شاید اونقدری که اون فکر میکنه خوشبخت نباشم ولی از اینکه دیگه اون دختربچه تنها و بیچاره نیستم تو نظرش لذت می برم :))) دلم خنک شده :))) آخ که خدایا شکرت :))))
برچسب:
نویسنده: حسین صفری